اِبْنِ خَفيف، ابوعبدالله محمدبنخفيفبناَسفكُشاذ(اسفكشار) ضبّى (د 371ق/981م)، معروف به «شيخ كبير»، از مشايخ بزرگ صوفية فارس و مؤسس سلسلة خفيفيّه. شاگرد او ابوالحسن ديلمى كتابى در سيرت استاد خود نوشته و از ديدهها و شنيدههاي خود نكات و روايات بسيار دربارة احوال و اخلاق او نقل كرده است. اصل اين كتاب از ميان رفته، ولى ترجمة فارسى آن به قلم ركنالدين يحيى بن جنيد شيرازي (سدة 8 - 9ق) در دست است و مهمترين مأخذ دربارة زندگانى ابن خفيف به شمار مىرود. به گفتة ديلمى، خفيف، پدر شيخ از شهر كلاشمِ ديلمان بوده و در سپاه عمروليث صفاري خدمت مىكرده است و هنگامى كه عمروليث از خراسان بيرون آمد، خفيف در نيشابور از سپاهيگري توبه كرده و در همانجا دختر يكى از بزرگان كرّاميه را به همسري گرفت، اما ديري نگذشت كه باز به سپاه عمروليث پيوست و به شيراز رفت. ابن خفيف در همين زمان در شيراز به دنيا آمد و هنگامى كه عمروليث بار دوم از فارس به خراسان مىرفت وي هشت ماهه بوده است ( سيرة، 9). اين وقايع بايست در فاصلة ميان سال 266ق/880م كه عمروليث به حكومت رسيد و از جندي شاپور به فارس و از آنجا به سيستان و خراسان رفت و سال 270ق/883م، كه عمروليث بار دوم در اوايل حكومت خود از فارس رهسپار سيستان و خراسان شد، روي داده باشد (نك: تاريخ سيستان، 235، 236، 241). بنابراين مىتوان ولادت او را در حدود 269ق دانست و اين تاريخ با آنچه او دربارة طول عمر خود بيان كرده (ديلمى، همان، 34) و ديگران دربارة آن نوشتهاند (ابن عماد، 3/76، به نقل از سلمى) و مدت عمر او را 104 سال گفتهاند (ياقوت، 3/350؛ سبكى، 2/154؛ ذهبى، 16/347) بسيار نزديك و موافق است.
روايتهاي ديگري كه براي سالهاي عمر او آوردهاند: 95 سال (ابن عماد، 3/77؛ يافعى، مرآة، 2/397؛ سبكى، ذهبى، همانجاها)، 105 سال (ديلمى، همان، 218) و حتى 110، 114 و 124 سال (جنيد شيرازي، 45؛ ديلمى، همانجا؛ حمدالله مستوفى، 657) درست به نظر نمىرسد. تذكرهها و كتب طبقات او را از ابناي ملوك گفتهاند (هجويري، 199، 318؛ ابن ملقن، 291؛ سبكى، 2/151) و اين نسبت دور از احتمال نيست، زيرا نام جدش «اسفكشاذ» يا «اسفكشار» (ظاهراً به معنى «پرورش دهندة اسب») تعلق او را به طبقه امرا و سران سپاه به خاطر القا مىكند. مادرش «امّ محمد» زنى پرهيزگار بود و ابن خفيف خود از صفاي باطن او حكايتى نقل كرده (ديلمى، همان، 205-206) و جنيد شيرازي (ص 368) و جامى (ص 622) نام او را در شمار زنان زاهد و عارف ياد كردهاند. چنين به نظر مىرسد كه مشوّق ابن خفيف در پيوستن به طريقة صوفيه مادرش بوده است (نك: ديلمى، همان، 92).
ابن خفيف در آغاز جوانى ناگزير شده است كه براي تأمين معاش خود و مادرش به كارهايى چون گازري و دوك تراشى و حقهگري بپردازد. او خود گفته است كه «چهل سال بر من بگذشت كه زكات فطر بر من واجب نگشت» (همان، 19؛ ذهبى، 16/346). نخستين استادان او در شيراز ابوالعباس احمد بن يحيى، مؤمل جصّاص و جعفر حذّاء (ديلمى، همان، 12، 18، 141-143؛ جامى، 144، 243-244) بودند و از صحبت ابوبكر محمد عتايدي، ابوبكر شعرانى و مشايخ ديگري كه در فارس بودند بهره مىگرفت (ديلمى، همان، 136-137، 138-141). وي در همان اوقات نزد محدثان معروف شيراز، چون عبدالله بن احمد شاردانى و عبدالله بن جعفر ارزكانى و ابراهيم بن روزبه علم حديث مىآموخت (ديلمى، همان، 14، 16، 208) و در مجلس درس ابوالعباس ابن سُريج براي تحصيل فقه حاضر مىشد (ذهبى، 16/345). در آغاز جوانى در بصره به مجلس درس ابوالحسن اشعري پيوست (سبكى، 2/277؛ قس: همو، 2/155-156). در سفرهايى كه در دورههاي بعد به حجاز و عراق و شام داشت، با جمعى از بزرگان صوفيه چون، ابوالحسن مزيّن، ابوعلى رودباري، ابوبكر كتانى، ابوالحسين درّاج، ابويعقوب نهر جوري، ابوعمرو زجاجى، رويم، ابن عطاء جريري، شبلى و عمر بن شلّويه ديدار كرد و از صحبت آنان بهره گرفت (سلمى، 485؛ ديلمى، همان، 51 -80، 85 - 128) و حسين بن منصور حلاج را در زندان ملاقات كرد، اما دربارة ديدار او با جنيد اقوال مختلف است. بنابر روايتى كه در بعضى از كتب آمده است، هنگامى كه وي در سفر مكه به بغداد رسيد، از سر نخوت به ديدار جنيد نرفت، ولى در بازگشت، پس از واقعهاي كه در بيابان بر او روي داد، به جامع بغداد رفت و جنيد كه در آنجا بود، او را ديد و با اشاره به آنچه در بيابان بر او گذشته بود، او را از اينكه در آن واقعه صبر پيشه نكرده بود سرزنش كرد (قزوينى، 212؛ عطار، 2/126؛ سبكى، 2/152).
طبق روايت ديگري، وي در مجلسى كه جنيد دربارة حلاج سخن مىگفت و او را به سحر و شعبده متهم مىكرد، حضور داشت و بر سر اين مسأله با جنيد به گفت و گو و مشاجره پرداخت ( اخبار الحلاج، 92)، ولى از سوي ديگر، بنابر روايتى كه سلمى (ص 535) و پس از او انصاري (ص 301) نقل كردهاند، روزي ابن خفيف و على بن بندار صيرفى در راهى مىرفتند و چون به پلى رسيدند، ابن خفيف از على بن بندار خواست كه درگذشتن از پل بر او پيشى گيرد و در بيان سبب اين درخواست گفت كه تو جنيد را ديدهاي و من او را نديدهام. اما روايتهاي اول ظاهراً درست به نظر نمىرسد، زيرا در زمان حيات جنيد، كه در 297ق/910م وفات كرد، ابن خفيف دوران جوانى را مىگذرانده و در حد آن نبوده است كه نخوت صوفيانه او را از رفتن به ديدار جنيد باز دارد و يا چنانكه ماسينيون يادآور شده است (حاشيه...1، بر سخن شخصى چون جنيد اعتراض كند. ديلمى نيز كه همة كسانى را كه ابن خفيف در عراق ملاقات كرده است، يك به يك برمىشمرد، از ديدار او با جنيد چيزي نمىگويد، ولى با شاگردان و اصحاب جنيد چون ابن عطا و جريري و رويم مصاحبت و ارتباط داشته و گفتهاند كه از دست رويم خرقه پوشيد (جنيد شيرازي، 41-42)، و از مباحثة او با ابن عطا نيز در سيرة ديلمى سخن رفته است (ص 91-93). در بازگشت از سفر مكه در بغداد به زندان حسين بن منصور راه مىيابد و با او آشنا مىشود و پيامى از او به ابوالعباس بن عطا كه ظاهراً چيزي از نوشتههاي حلاج نزد او بوده است، مىرساند (ديلمى، همان، 93-97؛ ابن بادكوبه، 39-42؛ دربارة ملاقات او با حلاج نك: ماسينيون، «مصائب1»، .(I/552-556
ابن خفيف به شهرهاي حجاز، عراق، شام و فلسطين سفر كرد و چند بار حج گزارد، اما اينكه برخى از مؤلفان از سفرهاي او به روم و مصر و هندوستان سخن گفتهاند (عطار، 2/127؛ ابن بطوطه، 143؛ غزالى، 4/341؛ سبكى، 2/153)، ظاهراً اصلى ندارد و در كتاب ديلمى اشارهاي به آنها نيست. گويا شهرت و آوازة او از يك طرف و اشتغالش به سير و سفر (نك: يافعى، روض الرياحين، 173؛ سبكى، 1/150-151) از سوي ديگر، و نيز دور بودنش از شيراز در بخش بزرگى از نيمة اول عمر، موجب شده بود كه امور غريب و سفرهاي پرماجرا به او نسبت دهند و حكاياتى را كه دربارة كسان ديگر روايت شده بود، به او مربوط سازند، چنانكه سبكى از غالب شدن او بر برهمنان در اظهار كرامات داستانى نقل مىكند (2/152-153)، و ابن بطوطه در شيراز مىشنود كه راه جبل سرانديب را او كشف كرده و نيز داستان معروف گروهى از صوفيه را كه در راه سرانديب از شدت گرسنگى بچه فيلى را مىكشند و جز يك تن، همگى از آن مىخورند، طبق شنيدههاي خود مربوط به ابن خفيف دانسته است (ص 143؛ دربارة انتساب اين داستان به كسان ديگر، نك: ابونعيم اصفهانى، 10/160-161؛ نيز فروزانفر، 87 - 88).
از حكايات غريب ديگري كه دربارة او ساختهاند، يكى نيز روايت افسانه گونهاي است كه ابن جوزي در تلبيس ابليس (ص 369-370) نقل كرده است. اين روايت با آنچه از سيرت و طريقت ابن خفيف مىدانيم، منافات اساسى دارد و بىشك ساخته و پرداختة كسانى است كه به صوفيه به ديدة انكار و عداوت مىنگريسته و به مجالس عُرس و سماع آنان از اينگونه نسبتها مىبستهاند (نك: ماسينيون، «مصائب»، .(II/193
ابن خفيف از اواسط عمر در شيراز اقامت گزيد و تا پايان عمر به تعليم و ارشاد طالبان و مريدان اشتغال داشت. از زندگانى خصوصى او اطلاع چندانى در دست نيست. برخى از منابع از ازدواجهاي متعدد او سخن گفتهاند و هجويري گويد كه مردم شيراز به سبب اعتقادي كه بدو داشتند، دختران خود را تبركاً به عقد او درمىآوردند (ص 218؛ عطار، 2/128- 129). در اين باب نيز افسانههايى ساختهاند (نك: هجويري، عطار، همانجاها) كه شايد حاكى از آن باشد كه وي به اين سنت توجه خاص داشته است. او ظاهراً فرزندي داشته به نام عبدالسلام كه در آغاز جوانى درگذشته است (ديلمى، همان، 37؛ جنيد شيرازي، 48- 49) و دو تن به نامهاي ابواحمد كبير و ابواحمد صغير تا پايان عمر خدمت او مىكردند و هر دو در طريقت به مقاماتى رسيده بودند. اولى در 377ق/987م و دومى در 385ق/995م درگذشتند (جنيد شيرازي، 46- 48؛ نك: عطار، 2/129، 130).
عرفان ابن خفيف از لحاظ عملى با زهد و رياضت و در عين حال التزام تمام به احكام و فرايض دينى همراه بود و از لحاظ نظري و فكري اساس آن بر تطبيق طريقت با شريعت قرار داشت. دربارة تزهد و رياضتهاي او روايات بسيار نقل كردهاند (ديلمى، همان، 13، 15-16، جم؛ ابن عساكر، 191-192؛ قشيري، 31؛ عطار، 2/125-126؛ سبكى، 2/151-152). او خود گفته است «هر اشارتى و رمزي كى اين طايفة متصوفه گفتهاند و كردهاند، من آن را از شريعت به در آوردم» (ديلمى، همان، 35)، و نيز «هر عارفى كى معرفت خود را به شريعت راست نكند و به شريعت مقابله نكند، عن قريب بىمعرفت گردد» (همان، 36). اغلب مؤلفانى كه به ذكر احوال او پرداختهاند، از دانش او در علوم دينى و پاي بنديش به احكام شريعت سخن گفتهاند. سلمى (ص 485) او را «اوحد المشايخ فى وقته» و «عالماً بعلوم الظاهر و علوم الحقائق» و متمسك به علوم شريعت در كتاب و سنت گفته است، ابونعيم اصفهانى او را شيخ وقت در علم و حال دانسته (10/385)، انصاري گويد كه او را «شيخ الاسلام» مىخواندهاند (ص 537)، هجويري او را «عالم به علوم ظاهري و باطنى» (ص 318)، عطار او را يگانة عالم در علوم ظاهر و باطن (2/125) دانسته، ياقوت او را از دانشمندترين مشايخ در علوم ظاهر شمرده (3/350) و ابن ملقن گويد كه وي از رويم و جريري و ابن عطا به علوم ظاهر داناتر بوده است (ص 290).
ابن خفيف از دوران نوجوانى، چنانكه اشاره شد، به سماع و گردآوري حديث شوق بسيار داشت و به گفتة ديلمى (همان، 16) هر شب 40 حديث مىنوشت (قس: جنيد شيرازي، 42) و حتى در وقت مرگ او نيز كسانى از او حديث مىشنيدند (ديلمى، همان، 40-41). كسانى چون ابوبكر
ادامه مطلب...
آرامگاه شيخ روزبهان در محلة بالا كفه كه به محلة درب شبح نيز معروف است در شرق شيراز قرار دارد. شيخ ابومحمد روزبهان بن ابي نصر در سال 522 هـ . ق در شهر فسا تولد يافته و در سال 606 هجري قمري در شيراز درگذشته است. شيخ در عرفان و تصوف مقام شافعي داشته و به همين اعتبار شيخ سعدي در شعري براي حفاظت از شهر شيراز خدا را به اين شيخ و شيخ كبير قسم داده است:
به ذكر و فكر عبادت به روح «شيخ كبير»
به حق «روزبهان» و به حق پنج نماز
خانقاه شيخ و قبرستاني كه در اطراف آن بود، به تدريج ويران گرديد و در حال حاضر قسمت بسيار كوچكي از آن باقي مانده و قبور شيخ، فرزند و نوادگان او در داخل آن قرار دارند.
در سال 1346 شمسي به سفارش انجمن آثار ملي بر روي قبور شيخ و اولاد او بنايي ساخته شد. اين بنا كه به كاشيكاريهاي معرق و كتيبههايي مزين است سه تاق دارد كه قبور مزبور زير تاق سومي قرار يافتهاند.
ادامه مطلب...
در جنوب غربي شيراز، در محله سنگ سياه در قبرستان باهليه قرار دارد. وجه تسميه اين محله به سنگ سياه به دليل وجود سنگ سياه چهار گوشي است كه بر روي تربت سيبويه نصب شده است.
بناي اصلي آرامگاه كه توسط انجمن آثار ملي در سال 1353 هـ.ش. ساخته شده، تالاري است در سمت شمال به طول 8 متر و عرض 5 متر، كه شامل طاق نماهايي با كاشي هاي معرق، اثر كارگران خراساني مي شده. سقف آن به شكل رسمي هشت و معلقي كاري آراسته شده است. قبر سيبويه در وسط ساختمان قرار دارد و سنگ سياهي به طول 190 سانتي متر و عرض 70 سانتي متر و ارتفاع 35 سانتي متر بر روي آن قرار دارد. بر روي سنگ قبر نام، تاريخ ولادت و تاريخ وفات سيبويه ذكر شده است. محوطه آرامگاه چند متر است، به وسيله سنگ هايي تيشه اي مفروش شده و درون آرامگاه نيز با سنگ سياه پوشيده شده است. در محل آرامگاه سكويي قرار دارد كه با چند پله به كف حياط متصل مي شود. در سمت شرقي محوطه آرامگاه سنگ قبر سياه قديمي قرار گرفته است و در امتداد آن باغچه بزرگي قرار دارد
ادامه مطلب...
آرامگاه خواجو در شمال شيراز، در دامنه كوه صبوي و در ابتداي جاده شيراز - اصفهان، در تنگ الله اكبر قرار گرفته است. قبر وي مشرف بر دروازه قرآن مي باشد. آب چشمه معروف ركناباد نيز از كنار مقبره خواجو مي گذرد.
اين آرامگاه در سال 1315 شمسي با اعتبارات اداره فرهنگ فارس ساخته شد. محل آرامگاه در محوطه اي بدون سقف قرار دارد. در وسط صفه آن سنگ قبري است كه بالاي آن محدب و داراي برآمدگي است. روي اين سنگ كتيبه اي كه بيانگر قبر خواجو باشد وجود ندارد. فقط بالاي سنگ عبارت: كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام به خط ثلث نوشته شده است.
در بالا و پايين قبر نيز دو ستون سنگي كوتاه قرار دارد كه طبق رسم آن زمان در بالا و پايين قبور عرفا و شعرا وجود داشته است. در سال 1337 شمسي اداره باستان شناسي فارس اقدام به ساخت يك اطاق در قسمت شمالي محوطه آرامگاه كرد. در پيشاني اين اطاق دو غزل از غزليات خواجو به خط نستعليق بر روي كاشي هاي آنجا نوشته شده است. با اين مطلع:
دوش مي كردم سؤال از جان كه آن جانانه كو؟ گفت: بگذر زان بت پيمان شكن پيمانه كو؟ …
و ديگر به مطلع
صبحدم دل را مقيم خلوت جان يافتم از نسيم صبح بوي زلف جانان يافتم …
كه هم اينك اين اتاق تبديل به فرهنگسراي خواجو گرديده است.
كمي بالاتر از مقبره خواجو 3 غار به چشم مي خورد. يكي از آنها غاري است كه محل عبادت و رياضت زهاد و مشايخ بوده و خواجو نيز مدتي در آن جا به عبادت مشغول بوده است.
غار ديگر كه در دهانه آن طاقي ضربي از نوع طاق كجاوه اي از سنگ و آجر زده شده محل قبر خواجه عمادالدين محمود، وزير معروف شاه شيخ ابواسحاق اينجو است.
در كنار اين غار نقش برجسته اي از جنگ رستم و شير ديده مي شود كه به دستور حسينعلي ميرزا فرمانفرماي فارس در سال 1218 ه.ق ساخته شده است. در كنار آن نيز نقش برجسته ناتمامي از فتحعلي شاه قاجار و دو تن از پسرانش به چشم مي خورد. در دو طرف اين نقش برجسته دو نيم ستون به سبك ستون هاي دوره زنديه در درون كوه كار شده است.
در سال 1370 به همت دانشكده ادبيات دانشگاه كرمان، كنگره بزرگداشت خواجو در كرمان برگزار شد و مراسم اختتاميه اين كنگره در شيراز انجام شد. با همين انگيزه به همت شهرداري شيراز و استانداري فارس، آرامگاه خواجو مرمت و بازسازي شده كه شامل بازسازي كف و بدنه و ايجاد يك سري ديواره هاي عمودي با مصالح سنگ است. هم چنين مجسمه اي از سر و صورت خواجه از سنگ تراشيده شده، در اين مكان قرار گرفته است. بناي آرامگاه خواجوي كرماني به شماره 916 در فهرست آثار تاريخي به ثبت رسيد.![]()
![]()
ادامه مطلب...
آرامگاه شاه شجاع در شيراز و در شمال غربي حافظيه در نزديكي هفت تنان در كنار بلوار هفت تن قرار دارد. شاه شجاع قبل از مرگ (۷۸۶ ه.ق) وصيت كرده بود كه جسد وي را در زمينهاي مصلي و در جوار قبر شيخ محمود قطب الدين دفن نموده و سپس توسط اميراختيارالدين كرماني جنازه را به مدينه برده در آنجا به خاك سپارند. پس از مرگ وي به دليل اختلافاتي كه بين جانشينان او به وجود آمد، وصيت او عملي نشد و در همان جا باقي ماند.
بعدها در زمان كريم خان زند و در سال ۱۱۹۲ ه.ق. يكي از درباريان به نام ميرزا محمدكرماني متخلص به ظفر، كه د ردربار كريم خان زند صاحب مقام بود، در صدد ساختن بقعه اي بر روي قبر و تجديد بناي آرامگاه بر آمد ولي فرصت و زمينه لازم براي تحقق اين امر فراهم نشد و چون سنگ قبر شاه شجاع را برده بودند، به دستور كريمخان سنگ تراشيده و مرغوبي بر روي قبر نصب شد و بر روي آن با خط نستعليق عالي اين عبارت در ۱۱ سطر نوشته شد:
هوالحي الذي لا يموت. هذا مدفن السلطان العادل الباذل المرحوم المغفور شاه شجاع المظفري و وفاته في سنه ست و ثمانين و سبعمائه من الهجريه كما قال العارف السالك شمس الدين محمد حافظ عليه الرحمه حيف از شاه شجاع و تجديد مزاره في شهر ربيع الثاني ۱۱۹۲.
از سال ۱۳۳۸ ه.ش. توسط انجمن آثار ملي گنبدي از كاشيهاي فيروزه اي بر روي قبر ساخته شد كه بر ۴ ستون استوار است. و درون آن با كاشي، معرق كاري و تزيين شده است.بناي آرامگاه بر روي يك صفه كه سه پله از سطح زمين اختلاف ارتفاع دارد، بنا گرديده است و از چهار گوشه آن چهار ستون مايل با سنگهاي سفيد به گنبد آبي رنگ آن مي رسد. گنبد به وسيله كاربنديها به ستونها متصل شده است. ۴ كتيبه از اشعار شاه شجاع و حافظ نيز در درون گنبد و چهار كتيبه از اشعار حافظ كه در مدح شاه شجاع سروده بود، در قسمت بيروني گنبد و به خط نستعليق بر روي كاشي نوشته شده است. اين آرامگاه به همت آقاي سامي كه دستاوردها و كارهاي شايسته ديگري را نيز در عرصه ملي دارند ساخته شده است .
در جنب آرامگاه، بنايي آجري وجود دارد كه در حال حاضر به عنوان كتابخانه آثار و مفاخر فرهنگي مورد استفاده است. آرامگاه شاه شجاع در آذر ماه ۱۳۵۴ ذيل شماره ۱۱۶۹٫۷ در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسيد.![]()
ادامه مطلب...